بديع الزمان فروزانفر

764

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

مىانديشند ، به نظر مولانا كه عالم حسّى ظلّ عالم غيب است و هر چه در اين عالم بنحو جزئى و متناوب وجود دارد ، به صورت كلّى و دائم در آن عالم موجود است ، امرى است متيقّن و مقبول ، ليكن براى آن كه مردم صورت نگر و محسوس بين هم قانع شوند ، قصّهء عايشه را بمنزلهء دليل مىآورد ، مستند اين حكايت را در شرح ابيات بنگريد و اينك آن : پيمبر روزى براى تشييع جنازهء يكى از ياران بگورستان رفت ( اين در آغاز هجرت بود و پس از چندى مردگان را بدر خانهء پيمبر مىآوردند و او همانجا بر آنها نماز مىخواند . طبقات ابن سعد ، بيروت ، ج 1 ، ص 257 ) و او را به خاك سپرد و دانهء وجود او را در زير خاك زندگى بخشيد . ذكر دانه و زنده شدن آن ، ببحث از معاد و حشر ابدان مىكشد ، مولانا اين مطلب را بتمثيل حال درختان و رستنىها كه در خزان بىبرگ و بار مىشوند و در بهار برگ و بار نو مىيابند ، توضيح مىدهد و تأييد مىكند ، اين گونه استدلال مأخوذ است از روش قرآن كريم ، در اثبات بعث و نشر ، تفصيل آن را در شرح ابيات ملاحظه فرماييد ، سپس متوجّه مىشود كه آنها كه بقدم عالم گرويده‌اند ، تبدّل احوال موادّ را هم قديم و مستند به خود مادّه دانسته‌اند ، بدين نظر مولانا به تبدّل احوال درونى و اوصاف قلب از قبيل غم و شادى و بسط و قبض و خوف و رجا متوسّل مىشود ظاهراً بمناسبت آن كه اين امور اختيارى انسان نيست در صورتى كه انسان شاعر به خود است و ميان احوال اختيارى و اضطرارى فرق مىگذارد پس حدوث اين حالات مستند است به قدرتى كه بيرون انسان است و آنها دلالت بر وجود عالم الهى دارند ولى منكران ، ازين معرفت بىنصيب هستند و توانايى ادراك آن را ندارند بدين سبب ازين شناسايى ، تن مىزنند مانند جعل كه از بوى خوش گل مىپرهيزد . پيمبر ( ص ) از گورستان به خانه باز آمد ، عايشه دست بر سر و تن و جامهء